شکوه

  • ۰
  • ۰

luv

سلام خسته نباشید
معرفی سایت نودشتیا در مورد کتاب و رمان  و بخصوص کتابها فعالیت میکند
سایت (98ia)
بزرگترین سایت رمان جدید ایران به شمار میاد که فعالیت زیاد ی کتاب دارد از کاربران میخواهیم که در انجمن نودشتیا عضو بشند و تایپ رمان اغاز کنند

نودهشتیا       


سایت نودهشتیا

متخصص اینستاگرام

  • مهدی یار
  • ۰
  • ۰

وظیفه ی تو زندگی را با تمام و کمالَش زندگی کردن است،

با تمامِ سِکانس هایِ تلخ و شیرینَش..

نمیشود که همه اش خسته باشی

و سَرِ سکانس هایِ تلخ بهانه بیاوری و گوشه ای به قهر کِز کنی و بازی نکنی ..

حق داری که خستگی ات را در کنی،

اما حق نداری که دیگر مسیر را ادامه ندهی
  • مهدی یار
  • ۰
  • ۰

و یادت هم نمی آید چطور گذَرانده ای مسیرِ بهاری و سبزِ زندگی ات را..

اصلا خدا را هم خوش نمی آید،

راهَت داده به دنیایَش که نقشَت را ایفا کنی،

یک روز خوبُ حتی یک روز بد ،

یک روز شیرینُ حتی یک روز تلخ ،

یک روز آرامُ حتی یک روز پُرهیاهو ،

  • مهدی یار
  • ۰
  • ۰

اینطور که نمیشود،

نمیشود که زندگی را فقط گذراند ،

نمیشود که تمام شدنِ فصلی و رسیدنِ فصلی جدید را فقط خُنَکایِ ناگهانیِ هوا یادَت بیاورد،

نمیشود تا نوکِ دماغَت یخ نکرده حواسَت به رسیدنِ پاییز نباشد..

اینطور پیش بِرَوی یک آن چَشم باز میکنی

خودَت را میانِ خزانِ زردِ زندگی ات میابی ،

  • مهدی یار
  • ۰
  • ۰

باید راهی یافت،

باید راهی یافت، برایِ زندگی را زندگی کردن،

نه فقط زندگی را گُذَراندَن ..

باید راهی یافت،

برایِ صبح ها با اُمید چشم گُشودَن،

برایِ شب ها با آرامشِ خیال خوابیدن..

  • مهدی یار
  • ۰
  • ۰

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها
ای تدبیر کننده روز و شب
ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر
حال مارا به بهترین حال دگرگون کن
سال نو مبارک

  • مهدی یار
  • ۰
  • ۰

ya z

یازهرا
دستای بسته ی مهدی رو وا کن
واسه ی نوکرا بی بی دعا کن
چشای گریون مارو دریاکن
آقا
تو آبرو بهم داری ممنونم
به حق این دعایی که میخونم
اگه نیومدی بگیر این جونم

بمیره نوکرت اگه تنهایی
تو خونه ی دلم هنوز آقایی
تو عشق خوب وپاک و بی همتایی

اللهم عجل لولیک الفرج

  • مهدی یار
  • ۰
  • ۰

آنجاصورت هجده ساله ای سیلی می.خورد ، ازبس که میماند پایِ امام زمانه اش!

و اینجا (بعضی )هجده ساله ها سیلی می.زنند به صورت امام زمانشان،از بس که می دَوَند دنبال شیطان نفسشان!

آنجا سال 11هجری ست،
و اینجا 1425 سال بعد...

  • مهدی یار
  • ۰
  • ۰

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که میگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش کرد

  • مهدی یار
  • ۰
  • ۰

سلاام

سلام ....

خیلی جالبه نه ؟؟؟؟

چی؟؟؟؟؟

خوب اینکه من بر خلاف عقیده ام باید به پست بذارم و بعد چندین روز به انتظار بشینم تا یکی نظر بده ....

خیلی بی معرفتین ..... خیلی ...

آخه چرا ؟؟؟؟؟

دیگه نه کسی میاد رو وبلاگم نه کسی نظر میده ....

غم دارم ..... غم

  • مهدی یار
  • ۰
  • ۰

بــرای کِشـت چنـــدیــــن دانـــه ارزن

چه ویران می کنی این شهر وبرزن؟!

بیـــا ای همـــــــــــــوطن کــاری نمایم

که دارد مــی بــرد ایـن خانه رهــــزن

 

نگراکنون که رهزن سیل گشته

تمام خانه را چــــون نیل گشته

اگر خواهی که ویرانش نسازیم

مکن سـدش که اینم میل گشته

 

چو شد سیوند سد تخریب گر شد

تمام خانه را ویرا نه گـــــــر شد

بیا تا مخزنی  دیگــــــــر بسازیم

که این ســــد مخزنی بیدادگر شد

 

به کوروش بایدم شرمی  کـنم من

که با ســـــــدی کنم ویران بــرزن

بیا میراث خـــودرا پــــاس داریـم

که فرض آمد چنیـن برمردوبرزن
  • مهدی یار